![]() |
![]() |
|
|
بهترین دوست اون دوستی که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 دی1386ساعت 13:51 توسط امید قاسمی |
|
سه دختر برتر دنیا نفر وسط ژان زی لین از چین دختر نمونه سال ۲۰۰۷ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:10 توسط امید قاسمی |
|
|
دلم گرفته ست دلم گرفته ست به ايوان مي روم وانگشتانم را بر
پوسته كشيده ي شب مي كشم چراغ هاي رابطه تاريكندچراغ هاي
رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كردكسي مرا به
مهماني گنجشكها نخواهد بردپرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 10:45 توسط امید قاسمی |
|
|
ای دریا قلبم را با تمام تنهایی به تو خواهم بخشید قلب معصومم را که به تنهایی
یک گنجشک است
قلبم را به دریا خواهم داد و به دریا خواهم گفت: که با من مهربان باشد به دریا خواهم
گفت: من دلم غمگین است و به اندازه یک دنیا خستگی را می شناسم
من قلب معصومم را به دریا خواهم بخشید تا به همراه ماهی ها به تنهایی خود فکر کنم
ای دریا قلبم را به تو می بخشم تا بیاندیشم بهصداقت ماهی ها خوش به حال ماهی ها
آرزو دارم تن را به آغوش دریا بسپارم و تا همیشه در آن آبی بیکران بیاسایم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 11:26 توسط امید قاسمی |
|
|
چگونه ترشیده نشویم! 1_يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آبان1386ساعت 14:51 توسط امید قاسمی |
|
این عکسو تقدیم می کنم به عشق ابدیم دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 18:22 توسط امید قاسمی |
|
|
خطر عشق را بپذیر گروهی از مردم به عشق می خندند آن ها به ازدواج می خندند آن ها به شادکامی می خندند و این بدان خاطر است که از خاطرات تلخ در ژرفای وجود خود رنج می برند بد گمان و شکاکند به ایشان گوش مده عشق نیاز یک زندگی شاد است پس خطر را قبول کن با تمام قلب عاشق باش با تمام ذهن عاشق باش ارزش عشق بیش از این هاست سوزان پولیس شوتز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 18:29 توسط امید قاسمی |
|
|
خود تصمیم بگیر این زندگی از آن توست خود تصمیم بگیر برای امری که در پی انجام آن هستی و با شایستگی آن را به انجام رسان خود تصمیم بگیر که در زندگی به چه عشق بورزی و صادقانه عاشقش باش خود تصمیم بگیر تا در جنگل قدم زده و بخشی از طبیعت شوی خود تصمیم بگیر تا سکان زندگی ات را به دست گیری این تنها و تنها از تو بر می آید خود تصمیم بگیر تا زندگی ات را نیک پر هیجان با ارزش و بس شاداب سازی سوزان پولیس شوتز |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 15:34 توسط امید قاسمی |
|
|
هدفی در زندگی اگر در زندگی هدفی داری که رسیدن به آن تلاش بسیار می خواهد کوشش بسیار می طلبد نیاز مند علاقه ی بسیاری است و دست یافتن به آن به مبارزه نیاز دارد همیشه در انتظار صبح خواهی بود تا ببینی روز تو برای تو چه خواهد داشت اگر در زندگی کسی را داری که تو را کاملا درک می کند ایده هایش مانند توست به تو اطمینان دارد و به آنچه که می کنی ایمان دارد همیشه در انتظار شب خواهی بود چون هرگز تنها نخواهی بود!!! سوزان پولیس شوتز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 20:21 توسط امید قاسمی |
|
|
غروب است و بر ديوار تنهاييم سايه ها آويزانند من وسکوت ابهام و .... پنجره ای ![]() که از هوای باز نيامدنت بسته می شود تو را بهانه ميگيرم ای کاش عاشقم بودی.... تا در اين کرانه اندوه برای درختان حاشيه آوازی بخوانم............ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 17:31 توسط امید قاسمی |
|
|
نکاتی آموزنده برای خانم های عزیز خانم ها و سركاران عليه: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 16:16 توسط امید قاسمی |
|
|
خواص ازدواج برای آقایان
خواص ازدواج برای خانم ها _ قبل از ازدواج وزن ایده آل با چهره ای بشاش و بعد از ازدواج چاق و افسرده و منزوی.نتیجه گیری اخلاقی: آمادگی بدن در مقابله با روزهای سخت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 خرداد1386ساعت 21:36 توسط امید قاسمی |
|
|
این عکسو تقدیم می کنم به تمامی دوستان عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 خرداد1386ساعت 16:21 توسط امید قاسمی |
|
|
اینم يه شوخی با آقايون تا خانوم ها درمطلب قبل از بنده ی حقیر ناراحت نشن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:43 توسط امید قاسمی |
|
|
اینم یه شعر توپ واسه دوستای خوب خودم
البته اینم بگم که این شعر از خودم نیست
ای یار به جهنم که مرا دوست نداری از عشق تو هرگز نکنم گریه و زاری اگر روزی بری و یار بگیــــــــــــــــــــری الهی تب کنی فرداش بمــــــــــیری الهی سرخک و اوریون بگیـــــــــــــری تب مالت و فشار خون بگیــــــــــری اگر بردی از این ها جان سالــــــــــــم الهی درد بی درمان بگیـــــــــــــــری الهی تو بمیری من بمانـــــــــــــــــــم سر قبرت بیام قرآن بخوانـــــــــــــــم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 18:20 توسط امید قاسمی |
|
|
سلام
اینبار با یه داستان طنز آپ کردم،خوش بگذره داستان طنز خواستگاري خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند! بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير! در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم! بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!! نویسنده : هوشمند ورعي |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 16:18 توسط امید قاسمی |
|
|
سلام!!!
پس از مدت ها بالاخره تونستم یه مطلب گیر بیارم و آپ کنم اینم تقدیم به دوستای عزیزم : جغرافیای خانومها : خانوم ها در سن هیجده تا بیست و یک سالگی مانند آفریقا یا استرالیا هستند: نیمه کشف شده , وحشی , با زیبایی های افسون کننده ی طبیعی. در سن 21 تا سی سالگی مثل آمریکا یا ژاپن هستند: کاملا کشف شده , بسیار توسعه یافته , آماده برای معامله با پول نقد یا اتومبیل! در سن 30 تا سی و پنج سالگی مثل هند یا اسپانیا هستند: بسیار داغ , آسوده خاطر و آرام , آگاه به زیبایی های خود. در سن 35 تا چهل سالگی مثل فرانسه یا آرژانتین هستند: بدین معنا که اگر چه ممکن است در جریان جنگ نیمه ویران شده باشند اما هنوز جاده های بسیاری برای تماشا دارند! در سن 40 تا پنجاه سالگی مثل یوگسلاوی یا عراق هستند: جنگ را باخته اند هنوز گرفتار اشتباهات پیشین اند وبه بازسازی کامل نیاز دارند. در سن 50 تا شصت سالگی مثل روسیه یا کانادا هستند: بسیار پهناور , آرام و مرز ها بدون مرزبان اما سرمای زیاد , خلایق را از آنان میرماند. در سن 60 تا هفتاد سالگی مثل انگلستان یا مغولستان اند: با یک گذشته ی درخشان و بدون آینده! بعد از هفتاد سالگی شبیه آلبانی یا افغانستان اند: همگان میدانند که در کجایند اما هیچکس به سراغشان نمیرود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 16:42 توسط امید قاسمی |
|
|
سال نو مبارک سال نو رو به تمام دوستان عزیز تبریک میگم.ان شاءالله که سالی پر از شادی و نشاط وموفقیت رو پشت سر گذاشته باشین. امیدوارم که سال جدید سالی پر از موفقیت و سرفرازی برای شما باشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 21:23 توسط امید قاسمی |
|
|
برای شکستن دل یه لحظه کافی
اما برای اینکه از دلش در بیاری
شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکنی
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اسفند1385ساعت 14:42 توسط امید قاسمی |
|
|
آتشی بود و فسرد رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست جام جادویی اندوه شکست
ره چه شیرین است برسرگورتوای عشق نیازآلود من
پای کوبیدن
ره چه شیرین است از تو ای بوسه سوزنده مرگ آورچشم پوشیدن
![]() فروغ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 23:13 توسط امید قاسمی |
|
|
یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم
به رویش نگاه کردم
فریادکشیدکه:آخه خفه شدم... چرا حرف نمی زنی؟
گفتم:
نشنیدی؟... برو
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 22:59 توسط امید قاسمی |
|
|
ساعت ۳ نیمه شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد
پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانیت گفت:چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت:۲۵ سال قبل همین موقع شب منو از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگم:تولدت مبارک پسر از اینکه دل مادرشو شکنده بود تا صبح خوابش نبرد. صبح به سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد مادرشو پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته ای یافت ولی مادرش دیگه در این دنیا نبود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 18:58 توسط امید قاسمی |
|
|
پای هر پنجره شعری خواهم خواند
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت دوست خواهم داشت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 3:24 توسط امید قاسمی |
|
|
یه عشق وقتی می آد همه چیزوباخودش می آره
وقتی میره همه چیزو با خودش می بره
اما یه چیزی رو جا می ذاره:
یه چیزی مثل شعر، مثل من، یه چیزی مثل مرگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 3:23 توسط امید قاسمی |
|
|
تو روزی با غمی سنگین زشهرم کوچ خواهی کرد
ومن در پرنیان خاطر خویش به نرمی گریه خواهم کرد
و دراوج افق فریاد خواهم زد
که ای عاشق ترین
سکوت سنگفرش یادها را در یک زمان بشکن
مرایکدم به یاد آور
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 3:20 توسط امید قاسمی |
|
|
کسی سرزده می آید در دلت جایی برایش خالی کن
وهمه می رنجند از اینکه جایشان تنگ شده است
بعضی حتی رهایت می کنند و می روند
کسی سرزده می آید صفای مجلس است ومی شودقبله نگاهت
چشمهایش آینه آینده و حرف هایش مرحم زخم های کهنه
کسی سرزده می آید ازقصه آمدن می گوید و ازافسانه ماندن
کسی سرزده می آیدوتوخورشیدرا پشت ابرهای تیره پنهان می کند
وچشمهای آسمان را می بندی تا در این خلوت عاشقانه
دورازهمه دیدگان
ما شدن را
تجربه کنی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 14:48 توسط امید قاسمی |
|
|
کوچ کردن عقده گنجشک کوچک است
راستی کی بال او مانند لک لک می شود
کودکی دلخوش به یک پرواز مصنوعی است که
سیم برقی قتلگاه باد بادک می شود
کرم ها در پیله هاشان گرم و راحت خفته اند
باز هم سرما نصیب کفش دوزک می شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 14:40 توسط امید قاسمی |
|
|
با تو بودن خوبست
تو قشنگی
مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمی گردی ازکوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشانه
در چشمان منتظرم می رویی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 14:39 توسط امید قاسمی |
|
|
فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام،اودرانتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.اماکودک هنوزمطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه.به خدا گفت:اینجا در بهشت هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.خداوند لبخندی زدوگفت:فرشته ات برایت آواز خواهدخواندوهرروزبه تو لبخند خواهدزدوتو عشق اورااحساس خواهی کردوشادخواهی شد.کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویندوقتی زبان آنها را نمی دانم؟خداونداورا نوازش کردوگفت:فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی درگوش تو زمزمه خواهدکردوبادقت وصبوری به تو یادخواهددادوبه تو یاد می دهد چگونه صحبت کنی.کودک باناراحتی گفت:وقتی که می خواهم باشماصحبت کنم چی کار کنم:اماخدابرای این سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرارخواهددادوبه تو یادمی دهد که چگونه دعا کنی.کودک سرش رابرگرداند:شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟خداونداین بار هم جواب کودک را داد:فرشته ات ازتومحافظت خواهد کردحتی اگربه قیمت جانش تمام شود.کودک بانگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شماراببینم ناراحت خواهم بود.خداوندلبخندی زدوگفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکردبه تو راه بازگشت نزد من راخواهد آموخت گرچه من همیشه در کنارتوخواهم بودودرآن هنگام بهشت آرام بوداما صدایی اززمین شنیده می شود.کودک دانست که باید به زودی سفرش راآغازکند،او به آرامی یک سوال دیگرازخداوندپرسید:خدایا من باید همین حالابروم لطفا نام فرشته ات رابه من بگو.خداوند شانه ی اورا نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی نداردوبه راحتی می توانی او را مــــــــــــــادر صدا کنی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 2:57 توسط امید قاسمی |
|
|
هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است این زن صدایش آشناست ای وای بر من زینب است ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 2:51 توسط امید قاسمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با سلام
من امید هستم این وبلاگ هم ساختم تا چند صباحی در کنارتون باشم |
| نوشته های پیشین |
|
86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 |
|
RSS
|